خوابم نمیبره...چقدر دلم برات تنگ شده مادر بزرگ نازنینم...کاش از اینجا صدای قلبمو می شنیدی که چقدر شکسته از رفتنت ....کاش همیشه بچه میموندم و تو پیر نمی شدی...کاش زندگی آنقدر بی رحم نبود... کاش بودی و باز با دیدن من خوشحال میشدی ...کاش این همه کاشی وجود نداشت خودت بودی من فکرم راحت بود که هستی دارایی با ارزش ما..مزه اون آش های خوشمزه ت هیچوقت از یاد و دلم نمیره و چقدر دلم تنگ میشه واسه دست پخت خوشمزه ت و کوکو های خوش نمکت و... چقدر دلم گرفته رفیق بچگی های من....هنوز زود است باور نبودنتبگذار در خیال خوش خودم، چشم انتظارمان به در نشسته باشی ومن دلتنگت که شدمسراغ از کوچه های کودکی و حیاط خانه و شوق جمعه ها را خواهم گرفتو قول بدهباز هم منتظرم باشی....و دلواپسم بمانی...دوست دارم
برچسب:
نویسنده: رادین احمدی
تاريخ: يکشنبه
24 بهمن
1400 ساعت: 21:11